مدح و وفات حضرت معصومه سلاماللهعلیها
چه حیف شد، نشد آخر به دلبرش برسد دوبـاره بـاز به وصل بـرادرش برسد به سرنوشت نوشـتـند از ازل، در قـم شکـوه تربت زهـرا به دخترش برسد علاقهای که پیمبر به دختر خود داشت نوشتهاند به موسیابنجعـفـرش برسد کنار محـمـلش آهـستـهتـر قـدم بـزنـید مباد گرد و غباری به معجرش برسد نـدیــد دیــده نـامـحـرمـی عـبـایـش را خـدا کـند که به گـوش برادرش برسد ز پـا فـتـاد و نیـفـتـاد یا رضـا ز لبش امـید داشت که ساعـات آخـرش برسد تنـش کـفـن شد و اما بـرادرش نرسید برای دفن تنـش کاش بر سرش برسد شـبـیـه عـمه خود مـانـد بین نـامـحرم رضا کجاست به فریاد خواهرش برسد ز ره رسید برادر، نخواست دست کسی پس از وفات به جسم مطهـرش برسد همیـشـه روضه مـعـصومه سـتـمدیـده به عمهجان گرفتار و مضطرش برسد به وقت ناقهسواری ز شـش برادر او یکی نـبـود به فـریاد خـواهرش برسد نه قـاسمی نه عـلی اکـبری نه عباسی نه یک پسر که به یاری مادرش برسد نگه به پیکر صد پـاره حـسیـنـش کرد سری نداشت که آن سایه سرش برسد فتاد لرزه به پایش چو دید نزدیک است که شـمر داد زنان در بـرابـرش برسد نگاهی از روی حسرت به سمت علقمه کرد امـیـد داشت عـلـمـدار لشکـرش برسد صدا زد ای کس و کارم بلندشو عباس گـره فـتـاده به کـارم بـلـند شـو عباس |